در سوگ او...
اولی سیبی بود که حوا چید و از بهشت بیرون شد،
دوم سیبی که خورد سر نیوتون و جاذبه کشف شد،
سوم هم سیبی که استیو جابز گاز زد و دنیای امروز ما را تغییر داد


در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع
برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه
باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی
بشینن.
در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه
یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و
همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی
بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور
تا آخر.
با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر
كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی
به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف
جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را
چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج
میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش
آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو
تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش
در دستانش بود بیرون آمد... - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت..
چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از
بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
(این جا حکومت استکباریه منه...)
